محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

979

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

فنگ - [ به وزن سنگ ] در فرهنگ بمعنى فلاكت و پريشانى و بىسروپائى باشد و بمعنى حنظل نيز آمده « 1 » و مؤيد اين معنى اين بيت حكيم فرخى را آورده : [ بيت ] تلخى خشمش ار بشهد رسد * باز نتوان شناخت شهد از فنگ * فلرزنگ - [ بفتح فاء و لام و زاى معجمه و سكون راى مهمله و نون ] همان فلرز - - كه گذشت - - . مثالش استاد رودكى گويد : بيت « 2 » آن زن از دكان به زير « 3 » آمد چو باد * پس [ 1 ] فلرزنگش « 4 » بدست اندر نهاد فرشگ - [ بكسر فاء و ضم راى مهمله و سكون شين معجمه ] يك دانهء انگور را گويند [ 2 ] . مع اللام فتال - [ بتاى قرشت . به وزن كمال ] بمعنى از هم گسستن . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر « 2 » زره گسل بود اندر زمانه ليك نديد * كسى چو نيروى او در جهان حسود فتال و در شرفنامه - بكسر فاء - بريدن و شكافتن و پريشان كردن و باز شكستن چيزى و باز گسستن . و - بفتح فاء - درخت نو نشانده باشد و بخاطر مىرسد كه فتال اسم فاعل باشد ازين معانى مرقوم . و به بيت مذكور و ديگر ابيات استادان اين معنى انسب است چنان كه حكيم ازرقى گويد : بيت « 2 » جز از گشاد تو در چنبر فلك كه برد * فروغ خنجر الماس فعل مغز فتال و در فرهنگ فتار نيز آمده - به راى مهمله - و بمعنى امر به اين معانى نيز آمده [ 3 ] . مثال استاد منوچهرى « 5 » فرمايد : [ بيت ] اى ملك اين ملك را تو دانى معنيش * ملك « 6 » بگير و سر خوارج بقتال فرغول - همان فرغوك - - كه گذشت - - [ 4 ] . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 2 » اگرت دولت ابد بايد * مكن اندر دعاى شه فرغول فيال - [ بياى حطى . به وزن كمال ] زمينى

--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » « الف » : به زور ؛ « ب » : برون . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) - « س » : بلرزنگش . ( 5 ) - اصل : ابو الفرج . ولى شعر از منوچهرى است از مسمط سوم وى . ( رجوع شود به صفحهء 168 ديوان منوچهرى تصحيح نگارنده چاپ دوم ) . ( 6 ) - اصل : مال . ( متن از ديوان است ) . ( 1 ) پس ( بضم اول ) يعنى : پسر . ( 2 ) در برهان بمعنى خوشه‌هاى كوچك است كه بخوشه‌هاى بزرگ چسبيده باشد و به عربى خصله گويند . ( 3 ) برهان فتاريدن را دارد . ( 4 ) يعنى تأخير و درنگ در كارها و غفلت و غافل شدن ( برهان ) .